|
"من و ایران"
من مسلمانم دین من عشق وطن را به من آموخته است پای او جانم را بهر او این تن را من فدا خواهم کرد من برای ایران من برای اسلام من برای آنچه میدانم پاک من برای وطنم من برای هدفم یک که سهل است هزاران جان آرش وارم هدیه میخواهم کرد. آرش اندر جانم آرش اندر فکرم همه آرش وارم شهر من ایران است عشق من نیز همو وطنم پاک بسان خورشید وطنم پاک بسان باران و من و هموطنان همگی چون آرش تا سرای جاوید تا بلندای ابد خصم بدذات نگون بخت پلید نتواند که برد ، ذره ای خاک از این مرز بلند تا نهایت هستم تا نهایت هستیم ما براین مرز بلند تا تمامی جهان زیر شود تا تمامی حریفان خاکند من و ایران هستیم. "زیاد شعر نمیگم ولی این شعره از خودمه" اگه یه جاییش هست که نقص نداره به خودم هم بگین امیدوار بشم.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:16  توسط امین ترابی جهرمی
|
آري
همين امروز و فرداها كسي از نسل آدم با سواراني سراسر هيبت و شوكت به حيرت بر گروه غافل و تاتار ميتازد و چه شوم است آن لحظه كه اين بد مردم بيگانه از دين و جوانمردي به اين چابك سوار مشرقي در گيروداري سخت و پولادين ز چهره رنگ ميبازند آري همين امروز و فرداها همان موعود خوش اقبال و خوش سيرت به مرز باور و ترديد ميآيد و ما خسته نه خسته بلكه گويا سخت دلبسته چشم در راه افق داريم و همرنگ درختاني كه در ديماه ميپايند ميمانيم آري همين امروز و فرداها كه آن سبزينه پوش آيد دگر رنگ افق رنگي دگر گيرد به رنگ خون و ما خاموش و در حسرت همه مبهوت سر تا پاي و آن روز انتظارش را به گل ما جشن ميگيريم و چون شور غزل شيواترين نوع غزل را از زبان قمري سرمست ميخوانيم و ميمانيم تا فردا سرودي دلكش از برگشت آن دلخواه بسراييم. «هادی صالح آبادی»
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:46  توسط امین ترابی جهرمی
|
|