|
کتاب پرمغز وزیبای تفسیر نهج البلاغه
اثر نابغه قرن اخیر مرحوم علامه محمد تقی جعفری جلد اول صفحه 183 تو خود میدانی که بنی امیه زمامداری
اسلام را در شرق و غرب روی زمین بدست آوردند و با هر نوع حیله گری در خاموش ساختن
نور او کوشیدند و هر گونه لعن و افترا را برای علی در روی منابر ترویج نمودند، هر
کس که او را مدح و توصیف میکردمورد تهدید قرار میگرفت، هر روایتی را که فضیلت علی
را بازگو میکرد ممنوع ساختند. حتی نامگذاری کودکان به نام علی جلوگیری کردند. این
اقدامات و تقلاها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت علی نتیجه ای نداد ... در حقیقت
اینهمه نابکاری بنی امیه مانند پوشاندن آفتاب با کف دست بود!!... من چه بگویم درباره
مردی که همه فضیلتها به او منتهی میشود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منتسب
می سازند. آری او است رییس همه فضیلتها
... من چه بگویم درباره مردی که اهل همه مذاهب غیر اسلامی که در جوامع اسلامی
زندگی میکنند [ و اطلاعی از شخصیت او دارند ] به او محبت می ورزند و حتی فلاسفه ای
که از ملت اسلامی نیستند ، او را تعظیم می نمایند ... " عامل یکم- عظمت شخصیت علی (ع) و صدق
محض بودن و رهایی او از هر گونه تمایلات سرنگون کننده و آزادی او از همه زنجیر های
خود خواهی و محیطی و تاریخی و سنت های بی اساس قومی . همچنین محبوبیت انسانی فوق
العاده او بعنوان نمونه کامل یک انسان الهی . عامل دوم- که افراد فراوانی از درک
آن عاجز می باشند: یک اصل اساسی است که هر اندازه افق دید یک شخصیت وسیعتر و در بر
گیرنده جنبه های متنوع شئون بشری بوده باشد، به همان اندازه مکتب ها و گروه ها
بسوی او جذب می شوند. زیرا اصول و مبانی عالی عالم هستی مانند آب حیاتی استکه حد
اقل در مقام ادعا و یا اعتقاد، سیراب کننده هر مکتب و ملتی است. بهمین جهت است که
هر شخصیتی که نشان دهنده آن اصول و مبانی عالی بوده باشد ، تکیه گاه انسان های
جهان بین و مکتب ها و گروه ها تلقی می شود. بعنوان مثال ملاحظه این مطلب که قدرت
بزرگترین عامل خود محوری است و قدرت باعث می شود که آدمی خود را ما فوق قوانین و
مقررات و حق و عدالت تلقی کند، برای هیچ انسان آگاهی پوشیده نیست و با دیدن این
پدیده که منبع تمام دردهای جوامع بشری، تلقی کردن قدرتمند خود را در ما فوق حق و
عدالت است، این اصل اساسی که قدرت نباید خود را مافوق حق و عدالت تلقی کند بعنوان
حیاتی ترین اصل و قاعده برای همه مکتب ها و گروه های صاحبنظر در مسایل انسانی ثابت
شده است. بهمین جهت است که وقتی که مکتبها و
عموم علاقه مندان به زندگی عادلانه و هماهنگ انسانها، اصل مزبور را در گفتار و
کردار یک فرد ببینند قطعی است که به سمت او جذب می شوند. علی ابن ابی طالب مردی است که نه
تنها در گفتار معمولی از این اصل حیاتی دفاع کرده است، بلکه با بیان و استدلالهای
گوناگون همه ابعاد اصل مزبور را برای بشریت باز کرده است. حتی تنها به باز کردن
ابعاد اصل مزبور با اصطلاحات فلسفی و چهره حکیمانه قناعت ننموده ، سرتاسر زندگیش
چه در پدیده های جزئی و چه در مسیر کلی زندگی گرایش عاشقانه به آن اصل داشته تا
جایی که به جهت مراعات قانون منع " قصاص پیش از جنایت " حیات خود را از
دست داده است. او با اینکه از سوء قصد ابن ملجم مرادی درباره خود اطلاع داشت او را
زندانی نکرد و نکشت، بلکه هر موقع که او را می دید این شعر را می خواند: ارید حبائه [ حیاته ] و یرید
قتلی عذیرک من خلیلک من مراد ترجمه شعر اینست: من بخشش او را [ یا
زندگی او را] می خواهم و او مرگ مرا، تو از یار مرادی عذر این نیت (پلیدش) را
بپرس. مگر تو نیستی که یک عمر به انسانها
عشق ورزیدی و سوختی، کدام انسانها؟ آنانکه نه تنها به تو عشق نورزیدند، بلکه کوشش
تو را در تحریک آنان به سوی کمال، ناگوار تلقی می کردند و از تو روی بر می
گرداندند و به راه خود میرفتند، تو با دلی پر هیجان و دیدگانی پر اشک سوزان بدنبال
آنان نگریسته و می گفتی فاین تذهبون آخر کجا میروید؟ چرا از حق و عدالت گریزانید؟
آخر در انسان شدن چه دیدید که با آن به مبارزه برخاستید؟ ای فرزند ابیطالب، چرا معشوق هشیاران
در میان مستان نباشی؟ مگر تو نبودی که عمری در نجات دادن
انسانها از درد " از خود بیگانگی " به تکاپو افتادی و رنج ها کشیدی و
دست از لذایذ دنیا برداشتی و از سروری و زمامداری جهانی بزرگ چشم پوشیدی. مگر تو نبودی که در راه آشنا ساختن
انسانها با " من حقیقی " شان و تعهد فطری که درباره تکامل خویشتن
داشتند، کوششها کردی، بلکه "خود" از دست ر به خودشان برگردانی. تاریخ کسی را سراغ ندارد که برای
آشنا ساختن انسانها با "من حقیقی" شان این همه جلال و جمال و ارزش در
" من حقیقی" را نشان بدهد. کدامین حکیم و فیلسوف و مکتب است که
بانسان و انسانیت مانند تو جدی بنگرد؟ آنان با این همه اقتدار فکری و صرف نیروهای
مغزی اگر هم جدی بودن جهان هستی را اثبات می کنندتا اهمیت انسان را که جزئی از آن
است اثبات نمایند، با این حال این اثبات و استدلال از حدود فعالیتهای تعقلی محض
تجاوز نمی کند. حال آنکه تو جدی بودن جهان و موضوع انسان را همانگونه می بینی که
خود جهان و انسان را. بهمین جهت است که سرتاسر عالم هستی برای تو جلوه گاه عظمت
الهی بود و انسان قلب این جلوه گاه. آیا می توان درباره جهان و انسان جدی تر از
این نگریست که هر جزئی از آن دو نشان دهنده خدا است؟
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:14  توسط امین ترابی جهرمی
|
|